تبليغاتX
جاده بارانی

دختران ايراني نازترين عکسهاي ايراني

عکسهاي خفن ايراني

عکسهاي خفن ايراني

نازترين عکسهاي ايراني

نازترين عکسهاي خارجي

عکس هاي خارجي

کليپ عکسهاي خفن ايراني هاي ايراني

کليپهاي ايراني

جاده بارانی



سوگواری امام حسین (ع) تسلیت باد





این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست        این چه شمعیست که جانها همه پروانه اوست

فرا رسیدن ایام سوگواری سالار شهیدان امام حسین (ع) و تاسوعا و عاشورای حسینی بر تمام مسلمانان جهان تسلیت باد


یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 |

با تو خواهم ماند


دیر گاهیست که در دورترین وادی این دیر بزرگ

نفسی هرلحظه
دم امید به صحرای دلم می بخشد
و دلم با یادش
چشم بر ماه در آن تیرگی شب بستست
و نگاهش به زمین
به شکوفنده ترین
گل باغ ابدی
قفسی ساخته از جنس بلور
که حریم حرم هرم نفس های تو را حفظ کند
خاطراتم که ورق می خورد از صحنه ی بیداد زمان
یاد تو همچو نسیم
در گلستان دلم می پیچد
شک نکن
تا نفسم با نفست خورده گره
تا تمنای دلم می طلبد دست تورا
با تو خواهم ماند تا اوج
تا وسعت پرواز تمنای دلم


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


فریاد

بی صدا هم می توان فریادی

      به بلندای دوستت دارم سر داد



تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

ياد داری كه ز من خنده كنان پرسيدی

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد

اشک شوقی كه فرو خفته به چشمان نياز



چهارشنبه هجدهم آذر 1388 |

آخرین....

 

آخرین جرعه ی این جام

همه می پرسند:

-((چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند،

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری!؟))

-نه به ابر،

نه به آب،

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند،

نه به این خلوت خاموش کبوترها،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

 

من، مناجات درختان را، هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم

می بینم

من به این جمله نمی اندیشم!

 

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی،

تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را، تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند.

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز،

تو بگیر،

تو ببند!

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را، تو بگو

قصه ی ابر هوا را، تو بخوان

تو بمان با من، تنها تو بمان

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

خدایا دوست دارم


 

 

ميخوانمت در بلندي كه خودت بلند تريني

 ميخوانمت به مهرباني كه خود مهربان تريني

 ميدانمت به رحمتت كه خودت رحيم تريني

ميدانمت به بزرگي كه خودت بزرگتريني

همه اين ميخوانمت ها و ميدانمت ها بهانه اي هست تا بگويم خدايا دوستت دارم

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

خسته از باریدن که شدی

                             رفتی ...

                  دیگر هر چه نماز باران بخوانم هم ...

                                                          

سیب های کال


دوشنبه دوم آذر 1388 |

من و تو ...

دور

دور

دور

فاصله هایی که

تنها

با فاصله

پر شد ...

سیب های کال


 تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

 

سیب های هورمونی

نمی دانم چرا فکر می کنی پرنده ها هنوز هم سیب می خورند ...

آن هم در روزگاری که همه گوشت خوار شده اند !

من که امروز هر چه سیب سرخ به دلم تعارف کردم بالا آورد ...

گر چه ،

قبل از آن زمان که سیب های سرخ

در هورمون دروغ پرورش داده شوند ،

تا فریباتر جلوه کنند !

دل ما هم

اهل سیب و شعر و شراب بود ...

اما روزگار عوض شد ...

حالا دل ما صبح ها

جگر کباب شده اش را روی " ذغال های ساخت دوستان " باد می زند !

و شب ها آه تاسف دود می کند ،

که ای کاش هنوز آن درخت سیب باغچه ی سهراب بود ...

تا ما هم به جای بادمجان سوخته

که شکلش را عوض کرده اند !

قدری سیب بخوریم ... 

سیب سرخ


شنبه سی ام آبان 1388 |

زنگ باران

سیب های کال

هنوز هم به یاد دارم زنگ باران را ...

یادش بخیر ، زنگ خنده و هیاهو بود ...

یادش بخیر ، وقتی زنگ به صدا در می آمد ، وقتی زنگ خیس باران به صدا در می آمد ،

خنده روی لب هایمان می نشست ...

دیگر دلمان نمی گرفت ...

دیگر به فکر لی لی و خاک بازی نبودیم ...

وقتی نوبت به زنگ باران می رسید ،

غصه هایمان را با آب آن می شستیم و تنمان را پر از قطره های طراوت و تازگی آن می کردیم .

یادش بخیر ، هنوز هم به یاد دارم زنگ باران را ...

معلمش ابر بود و مدرسه اش آسمان ، و زمین حیات بازی اش ...

از حوض چاله های پر از آب که عکس مان در آن می افتاد ، آب پاکی می نوشیدیم ، 

و روی نیکمت های پر از شبنم حمام باران می گرفتیم ...

بوی خاک باران خورده تا ته کوچه ی مشاممان می رسید ، 

و ما سیر می شدیم از هر چه خاک و خاک بازی و زمین ...

می رفتیم و می رسیدیم و می ماندیم در شهر آبی ها ...

مادرم نگران درس های دیگرمان بود !

می گفت :

خیس می شوید ، یادتان می رود که سرما خواهید خورد و تب خواهید کرد ... !

مادرم دنبال ما می آمد ، و ما در زیر چادر مادر باز در خیال باران گم می شدیم ...

یادش بخیر ، زنگ باران ، زنگ تازگی بود ، زنگ شادی ، زنگ سبزی ، زنگ آبی ،

زنگ کودکی و زندگی های کودکانه ...

آه ... زنگ باران را هنوز به یاد دارم ...

زمین خوردنهای پر از تشنگی را ، تشنه برای گل آلوده شدن ، تشنه برای غر زدن های مادر ،

برای تازه شدن های دیگر ...

هنوز هم زنگ باران را به یاد دارم ...

یادش بخیر که بوی نم مرا تا اوج لطافت و تازگی پرواز می داد ...

می رفتم با شور کودکانه ام ، می دویدم ، می خندیدم ...

و از صدای خنده هایم پنجره ها به سوی کوچه ی باران باز می شدند ...

پدرم با چتری که بر سر می گرفت به سویم می آمد ،

و من افسوس می خوردم که چرا پدر زنگ باران را دوست ندارد ؟

پدرم ، قصه ها از باران می دانست ، اما نمی دانم چرا هرگز یکی از آنها را برایم نگفت ...

باران که می بارید دیگر به فکر مشق هایی که ننوشته بودم نمی افتادم ،

دیگر غصه ی امتحان فردا را نمی خوردم ...

زنگ باران ، زنگ بی خیالی بود ، زنگ آسودگی ، زنگ آسمانی شدن ...

زنگ رها شدن از هر چه زمین و زمان ...

زنگ باران آزاد بودم ، زنگ باران پرنده ها می خواندند ، زنگ باران درختان سبزتر می شدند ...

زنگ باران گل سرخ گونه هایش پر از شبنم می شد ...

زنگ باران همه چیز زیباتر بود ...

زنگ باران معلم انشا پنجره را باز می گذاشت ، تا حیاط بازی باران را ببیند ...

تا به بچه ها بگوید شور بی نهایت مرا با واژه ها به رخ دفترهایشان بکشند ... !

تا بتوانند بخوانند حس قطرات باران را ...

تا بتواند سیراب کنند عطش خود را ...

زنگ باران همه چیز و همه کس رنگ دیگری داشت ...

زنگ باران زنگ نیایش بود ، زنگ راز و نیاز با آب ، با پاکی ...

زنگ باران را دوست داشتم ...

زنگ باران درس هایم را می خواندم ...

می فهمیدم ، زنگ باران هر چه معلم آسمان می گفت ...

می شنیدم و چشم از حرف های خیسش بر نمی داشتم ...

زنگ باران دلم بی خیال غصه هایش می شد ...

زنگ باران پر از سکوت خیس آسمان می شد ،

و من به حرف های زمین گوش می دادم که با قطره های باران سخن ها داشت که می گفت ...

شاید زنگ باران زمین گریه می کرد ...

شاید زنگ باران تنها برای این به صدا در می آمد که آسمان و زمین و گلها ،

که خانه ها و آدم ها ، همه گریه کنند ...

بی آنکه اشک هایشان را کسی ببیند ...

آخر زنگ باران ، زنگ گریه های من بود ...

زنگ باران گریه می کردم ، بغض هایم می شکستند و من سبک می شدم ...

سبک تر از ابرها و بالا می رفتم ... بالاتر از آبی آسمان ...

زنگ باران می دویدم ، می دویدم و می دویدم ...

زنگ باران دلم برای هیچ کس و هیچ چیز پر نمی کشید ...

زنگ باران ، زنگ خدا بود ...

زنگ باران ، زنگ زندگی بود ...

یادش بخیر ،

هنوز هم به یاد دارم زنگ باران را ...


چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 |

بوی تازگی می آید...!

دیروز ریه هایم با التماس آرزوی تنفس می کردند.

و دلم پریشان از روزهایی که بی تنفس گذشت محکم به سینه ام می کوبید تا بلکه از این قفس سخت رها شود

چشمانم اما هنوز آرام به آنجا خیره است.مثل همیشه آرام و بی تلاطم

مثل همیشه خشک...درست مثل بستر رودخانه ای که قرن هاست باران هوای گردش در آن حوالی را نکرده است.

نمی دانم دلم چه می خواهد که اینطور بی قرار است تا از قفس بیرون بیاید

نمی دانم چشمم که آرزوی برآورده شده ی دلم است چه دیده که اینطور خشک و بیروح و از دیدن بیزار است.

چه می گفتم؟ هان یادم آمد دیروز ریه هایم هوای تنفس به سرشان زده بود

بوی تازگی می آمد.مثل این که آن روزها تکرار میشد.آن روزها که  همه جا پر از قهقهه ی مستانه ی خنده ی دخترکانی بود که گویا زبان آواز قطع نشدنی پرندگان را می دانند.

بوی تازگی می آمد.مثل این که آن روزها تکرار می شد. آن روزها که شکوفه ها برای پراکنده کردن عطرشان از نفس پاک تو اطاعت می کردند.

بوی تازگی می آمد.مثل این که آن روزها تکرار می شد.آن روزها که چشمانم خیره نبودند.آن روزها که قلبم سینه را قفس نمی یافت.

نمی دانم چرا اما سالهاست بوی تازگی نمی آید.همه ی این قصه هارا گفتم شاید چشمم دوباره به هوای دیدن چیزی بگردد اما...دیگر او هم  فریب را شناخته است!

گفتم شاید قلبم اینطور دیوانه وار به سینه ام نکوبد و به هوای دیدن اینطور بیقراری نکند.

گفتم شاید باز هم گیسوانم به هوای نوازش نسیم پریشان گردند اما...

گفتم شاید باران باز هم سری به چشمان خشک شده ام بزند.

این ها پیشکش...گفتم تا شاید فقط یک لحظه دوباره تو را حس کنم...اما می دانی  چیست؟ این روزها با آن روزها خیلی فرق می کند.

خشک  تهی  ملالت بار!


دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 |



اینجا برای تو می نویسم
فقط برای تو
و
.
.
.


نه
سکوت می کنم
آنچنان که تو خواسته بودی
تو ولی بتاب
آن گونه که نور ماه
که در این شبهای تاریک
نور ماه و سکوت دریا دلچسب تر است
.
.
.
يکي مي پرسد اندوه تو از چيست؟

سبب ساز سکوت مبهمت کيست؟

برايش صادقانه مي نويسم

براي آنکه بايد باشد و نيست


آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387

سوگواری امام حسین (ع) تسلیت باد
با تو خواهم ماند
آخرین....
من و تو ...
زنگ باران
بوی تازگی می آید...!
معلم و صندلی
بهار
و خدا در این نزدیکی...
ايستگاه خدا

ترنم عزیز
عشق
عشقولانه(رفیق گلم)
lovestory
غریبه
رویای عشق
خورشید خانم
صفای اشک وفای غم (عشق)
با تو
kiana
بهارجون
عشقولانه
انتظار ظهور
ماه من- ماه تو
ناگفته های یه قلب عاشق
فقط خداجون
dont $ent
کاغذ دیواری
سودای دلدار

روياجمالي